تبليغاتX
**گاهنوشت های یک شیمیست**
...Also vielleicht ist das leben

خـــــــوابم میـــــاد هر چند که طبق معمول صدا میاد!(سخنرانی مدیر مدرسه-صدای دختر دبیرستانیا که تو همین کوچه پس کوچه ها با دوس پسراشون دارن خاطره دُرُس میکنن!صدای دو تا زن که حسابی دارن گیلکی حرف میزنن و با دقت خیلی خیلی زیاد میشه موضوع رو فهمید) هیچ کدوم اینا شاید نمیفهمند که چقدر خسته ام 

از آدمها و رابطه ها خسته ام در همین روزهای مسخره که همه درگیر امتحان اند من سازم را بر میدارم مینوازم کتابهای  گابریل گارسیا مارکز را میخوانم( عجیب قلم این مرد را دوست میدارم)  شجریان نامجو و هایده ... برنامه های بهرام مشیری و...

قبل تر ها درس برایم خیلی مهم بود

الف- تو نتونستی عقاید منو عوض کنی تبریک به خودم، بعضی وقتا ،نه اصلن همه وقتا تنهایی ارزشمندِ.

ب-((تو جانت را فدای من میکنی؟همین امشب پیش از بانگ خروس سه بار مرا انکار کرده و خواهی گفت که مرا نمیشناسی)) انجیل یوحنا،باب۱۳،آیه ۱۸-۳۸

 

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه 20 دی1390 ساعــــت 14:48نویــــسنده **Nazila**

 عشـق تو همانند یــــــک دیاپازون میـباشد بـاور کن!(یاد فیزیک پیش دانشگاهی و اون دبیر چُسِمون افتادم!)

یه دسته هستن که عین کلاغ منتظرن تلفنت تموم بشه تا سریع بپرسن کی بود ؟

" اینا قابل تحمل "

اما اون دسته ای که وسط مکالمه ات هی می پرسن کیه کیه رو باید حلق آویز کرد!

-----------------------------------------

دلم واسه ی خــــانوم پــــوریا تنگ شده !!اولین کاری که بایـــد بکنم اینه که ســـازم رو بندازم رو دوشمو برم سراغش!حالـــم از این همه کسب علم بی عمـــل بهم مـــیخوره!یـــــک مقدار عشق هم لازم است !!!

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 31 شهریور1390 ساعــــت 18:12نویــــسنده **Nazila**

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که انگار در انتهای باغچه پوسیده است

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

واز تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد

تنها هستم

و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فکر میکنم...

من فکر میکنم...

من فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد از خاطرات سبز

تهی میشود


بعد از یه مدتی که نمیخواستم برگردم ؛برگشتم.نمیخواستم برگردم چون حرفی واسه گفتن نداشتم و همه سوژه هام تکراری شده بودن امروز در حالی که میخواستم چرت بعداز ظهرمو بزنم حس کردم که یه حرفایی باید بزنم ؛باید برگردم.برگشتم چون به جز اینجا جایی برای گفتن دغدغه هام ندارم از دغدغه هایی که شاید با دغدغه های خیلی از جوونای امروزی فرق میکنه نه اینکه بخوام بگم تافته ی جدا بافته ایی هستم واسه خودم،نه؛ابدا" همچین حرفی نیست و مطمئنم بسیاری از شما هم همین دغدغه ها رو دارین اما خب؛نمینویسین.حرف من حرف عشق و عاشقی و رفتی و موندمو! چی بکنمو !برگرد دارم میمیرمو! از این جور چیزا نیست و ابدا" هم به این چیزا علاقه ایی ندارم .حرف من حرفٍ فکر و فهمیدنه..حرف خوب بودن و خوب موندنه ...حرف احترامه...حرف حریم خصوصیه افرادِ ...حرف کمک کردنه بدون چشم داشته ...حرفیه که نمیشه زد

یه جایی تو کتاب "صد سال تنهایی"یه جمله ایی رو خوندم که مفهومش این بود:((جنگی بین خدا و شیطان صورت گرفته و شیطان پیروز این جنگ شده چه بسا که اگر جز این بود وضع  ما این نبود))

در حال حاضر (حداقل تا 11 تیر ماه و شروع ترم تابستونی و کلاس زبان)به دور از دغدغه درس و دانشگاه (وحتی نمره های درخشانی که این ترم نصیبم میشه!!) رمان "نان و شراب"اثر ایگناتسیو سیلونه، ایتالیایی رو میخونم مثل همیشه با فراغ بال به موسیقیم میپردازم و به طور دیوانه وار چای مینوشم!

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 1 تیر1390 ساعــــت 19:7نویــــسنده **Nazila** |

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون وجهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما ونسیم

شکست شکست شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب

در آب غرق شد

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم وبه صدای زنگ که از روی حرف های الفبا

بر میخاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم

بعد از تو که جای بازیمان میز بود

از زیر میزها به پشت میزها

و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم وباختیم رنگ تو را باختیم ای هفت سالگی

بعد از تو ما بهم خیانت کردیم

بعد از تو تمام یادگاری ها را با تکه های سرب

و با قطره های منفجر شده خون

از گیجگاه گچ گرفته دیوارهای کوچه زدودیم

بعد از تو ما به میدانها رفتیم

و داد کشیدیم

زنده باد

مرده باد

بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلبهامان در جیب هامان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم

ما هر چه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم


یادمه تو پستای قبلی گفتم که از ترم بهار متنفرم!ترمی که هیچ فرصتی برای درس خوندن نیست (شاید هم هست ولی من نمیتونم از این فرصت ها استفاده کنم!)البته مرضای این روزای من کم نیستن که!:کتابخونی که مرض اصلی اینجانبه-موسیقی عمده دغدغه روزمره منو تشکیل میده و فیلمهایی که این روزا بدستم میان و واقعا"فیلمن!دیگه کلا" وقتامو پر میکنن!این روزا در این عجبم که آقا چرا هرچی فیلم و کتاب و ... خوب هست باید موسم امتحانا بدست آدمی برسه یا چرا هرچی برنامه گردش توپ هست باید با امتحاناتت مصادف باشه یا چه میدونم چرا وقتی امتحان داری شبش به قدری خوابت میگیره که در طول روز انگار بیستونو تو کَندی!چرا چرا و بازم چرا؟!!!!به قول سیاوش قمیشی که یه جایی تو یکی از ترانه هاش میگه:"چرا های بیهوده تا بوده همین بوده!"

خب بگذریم...

راستش اینورا هوا کمکم داره گرم میشه اونم گرما با رطوبت کافی!رطوبتی که تو این دو سال زد و بیشتر وسایلامو داغون کرد!این هوا برای من غربتی تحملش سخته در طول روز شرشر عرق همراه با خواب آلودگی !


پ.ن1:برای تاکید به حس تنفر از ترم بهار نوشتمش و یه سری چیزای دیگه!

پ.ن2:دونه دونه درگیر عقب انداختن امتحانا شدیم تا ببینیم چی پیش میاد

پ.ن3:عقاید نوکانتی از آن من /شقایق نرماندی از آن تو/ماکارونی تمر هندی از آن ما/خیابان شهید قندی از آن ما/قبری که بهش میخندی از آن ما/ذکاوت و رندی از آن ما/کوکوی دو شب مانده از آن ما /کپی پدر خوانده از آن ما/ملی پوش بازنده از آن ما/انتقاد سازنده از آن ما/شاید که آینده از آن ما!!!!!

پ.ن4:ودیگرررر هیچ...!!!!

+ تاریـــــــخ سه شنبه 30 فروردین1390 ساعــــت 10:8نویــــسنده **Nazila** |

باز كن پنجره را كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد

و بهار

روي هر شاخه كنار هر برگ

شمع روشن كرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

ودرخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را گل بدامان كرده است

باز كن پنجره را اي دوست

هيچ يادت هست

كه زمين را عطشي وحشي سوخت

تشنگي با جگر خاك چه كرد

هيچ يادت هست توي تاريكي شبهاي بلند

سيلي سرما با تاك چه كرد

با سر وسينه ي گلهاي سپيد نيمه شب باد غضبناك چه كرد

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي را جشن ميگيرد

خاك جان يافته است

تو چرا سنگ شدي

تو چرا اينهمه دلتنگ شدي

باز كن پنچره را و بهاران را باور كن 1*

------------------------------------------------------

باز كن پنجره را

من تورا خواهم برد

به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است

چهره اي نيست عبوس

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي عروسكهايش ميرقصد

كودك خواهر من امپراطوري پر وسعت خود راهر روز

شوكتي ميبخشد

كودك خواهر من نام تو را ميداند

گل قاصد آيا با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت؟!!!!!!!!!  2*


پ.ن1:  1* _فريدون مشيري_       و      2*_حميد مصدق_

پ.ن2:همونجور كه مشخص شد اين دو تا شعر ربطي بهم ندارن اولي رو واسه خاطر بهار و دومي رو هم واسه خاطر آماندا(همون كودك خواهر من)گذاشتم ؛فسقلي ،خيلي دلم براش تنگ شده !!

پ.ن3: دوستي رو كه از دوم دبيرستان نديده بودم بالاخره بعد از 4 سال تو سرعين ديدم!هر دو به قدري خوشحال شديم و اعتراف كرديم كه دنيا شديدا" گِرده!!!

پ.ن4:خدايا ميخوام بدونم از آرنج تا مچ دست يه دختر مگه چي داره كه با ديدنش  اين جنس نر بخوان  حالي به حالي بشن؟!!!!!

پ.ن5:تظاهر كن اَزم دوري تظاهر ميكنم هستي!

پ.ن6:و ديگررر هيچ...!!!!!!


+ تاریـــــــخ سه شنبه 9 فروردین1390 ساعــــت 20:15نویــــسنده **Nazila** |

من تمنا کـردم کـه تو با من باشی

تو به من گـفتی هرگـز ، هرگـز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگـز  کـ ش ت

 

 حدود شصت سال پیش آخوندی به روستایی وارد شد و با دیدن مسجد قدیمی آن متوجه شد مردم مسلمان هستند . با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد می تواند پیش نماز روستا باشد . کدخدا که سال ها بود نماز نخوانده بود و اصولا در عمرش نماز جماعت ندیده بود با خودش فکر کرد : اگر این مرد روحانی بداند نماز بلد نیستم خیلی بد می شود بنابر این بدون توضیح موافقت کرد .

همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع را شرح داد و گفت در میان شما چه کسی قواعد نماز را بلد است ؟!

 نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود . دست آخر یکی از پیرترین اهالی گفت : تا آن جا که من می دانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی . کافی است هر کاری پیش نماز کرد ما هم تقلید کنیم . با این راه حل همه به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند .

مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه پشت سرش جمع شدند . آقا دست ها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد . مردم هم دست ها را بالا برده و چون دقیقا نمی دانستند آقا چه گفته است پچ پچی کردند . آقا دست ها را پایین انداخت و بلند گفت ا... اکبر . مردم هم ذوق زده از آن که چیزی را فهمیده اند فریاد زدند ا... اکبر . باز آقا زیر لب چیزی را خواند . مردم هم زیر لب ناله می کردند . آقا دست هایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت و مردم هم ..... آقا سرپا شد و گفت ا...اکبر مردم هم ..... آقا به خاک افتاد و زمزمه ای کرد . مردم هم ...... آقا دو زانو نشست و مردم هم .....

در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوبی کف محراب گیر کرد و ایشان عربده ای کشید : آخ !!!!!! مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند : آخ!!!!!!!

آخوند در تلاش برای رها کردن خود از این وضعیت خود را به چپ و راست می انداخت و با دست تلاش می کرد لای دو تخته چوب را باز کند . مردم نیز خود را به چپ و راست خم می کردند و با دستانشان به کف زمین ضربه می زدند !!!

آخوند فریاد می زد : خدایا به دادم برس و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس می کردند آقا فریاد می کشید : ای انسان های نفهم مگر کورید وضعیت را نمی بینید ؟ مردم هم به دنبال آقا همین عبارات را فریاد می زدند ! آقا از دید به زمین چنگ می انداخت و از خدا یاری می خواست . مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند !!!!!

بعد از سه چهار دقیقا آقا توانست خود را خلاص کند . در حالی که از درد به خود می پیچید نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد . جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را به زمین انداختند و آنقدر در آن حال ماندند تا آخوند به هوش آمد . مرد روحانی بعد از به هوش آمدن افتان و خیزان روستا را ترک کرد . اما از آن پس تا امروز مراسم نماز جماعت در این روستا برقرار است .

البته مردم چون ذکر های بین ا...اکبرها را متوجه نشده بودند آن ها را نمی گویند . در عوض مراسم انتهای نماز هر چه باشکوه تر برگزار می شود . و تا امروز ۱۲ کتاب در باب فلسفه اعمال آخر نمازشان به چاپ رسانده اند . البته انحرافات جزئی از اصول در روستا به وجود آمده و در حال حاضر آن ها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند !!!!!!!!!! برخی معتقد اند برای چنگ زدن به زمین کف پوش باید چوب باشد . برخی معتقد اند چنگ بر هر چیزی جایز است . برخی معتقد اند مدت بیهوشی بعد نماز را هر چه بیشتر کنی به خدا نزدیک تر می شود ! و برخی معتقد اند مهم کیفیت بیهوشی است نه کمیت آن .

باری آنان در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقد اند و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند !!!!!!!


پ.ن۱:بالاخره بعد از دو ماه و اندی اومدم ولایت هوا به قدری سرد بود کـه تمام دیروز رو لحافو کشیده بودم رو سرم و چسبیده بودم به بخاری

پ.ن۲:اون ۳ تا کـتاب پست قبلی یادتونه؟!شدن ۶ تا! ۲ تا رو خوندم و۴ تاش مونده کـه ببینم چی میشه!میگـفتم این چن روز تعطیلی رو یکـم درسای جمع شدم رو بخونم ولی مثل اینکـه  کـتابا و جزوه هام  نقشی به جز سنگـینتر کردن چمدونم رو نداشتن!از ترم بهار متنفرم!

پ.ن۳:به هر تار جانم صد آواز است/ولی دریغا کـه دستی به مضراب نیست

پ.ن۴:و دیگـررر هیـچ...!!!!!

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 26 اسفند1389 ساعــــت 20:50نویــــسنده **Nazila** |

نمیخواستم نام چنگیز رابدانم

نمیخواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمیخواستم  و نام خفت چشندگان را

میخواستم نام تورا بدانم

و تنها نامی که میخواستم ندانستم

-------------------------------------------------------------------

یه چند روز پیش داشتم ماهواره رو از این کانال به اون کانال میزدم که دیدم یه آقایی شروع کرده بود اینکه آقا این شاملو کی بوده حالا؟!!!!!!!!شما برین کتابای شریعتی رو بخونین تا معنای روشنفکری وآزادی رو در حد ژرف بدونین!!!همونجا ماتم برد و با دهن باز موندم چی بگم؟!(هر کی ذره ایی ادبیات حالیش بشه میفهمه شاملو چه اثری تو ادبیات گذاشته) خواستم لیوان رو پرت کنم طرفش گفتم تلویزیون داغون میشه!!!!بعدش با خودم گفتم ولش کن!لیاقتش همون شریعتی و خزعبلاتشه! 

"کوهها با همند و تنهایند همچون ما باهم ان تنهایان"


پ.ن۱:تعطیلاتمون شروع شد از امروز تا ۱ ماه ...کار خاصی نیست فقط ۳ تا رمان قدیمی پیدا کردم که باید تو این مدت بخونمشون!

پ.ن۲:"چه ترسی داره بوسه بر لب خونین آزادی" :آزادی مثل هواست به غریقی که تازه از آب بیرون آمده نمیگن این هوا چند درصدش اکسیژن وچند درصدش نیتروژنه ؟!میزنن روی سینه اش میگن نفس بکش!آزادی بدیهی است تعریف نمیخواد

پ.ن۳:بالاخره ۸۹ با تمام شومی ها وبدی هاش  برای من داره تموم میشه امیدوارم ۹۰ سال بهتری برای من وتک تک شما باشه... با آرزوی بهترینها برای شما تو سال جدید

پ.ن۴:و دیگررر هیچ...!!!!

 

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 19 اسفند1389 ساعــــت 12:36نویــــسنده **Nazila** |

این روزا (روزایی که فقط باید بگذرن)وقتی از تنهایی حوصلم سر میره میرم تو بچگیام علاقه عجیبی دارم به این رفتنا و اومدنا!شاید (نه همون حتما")دلیلش برمیگرده به خاطرات خوش اون زمان =(این دوران تا پیش دانشگاهیمو در بردارن!)یاد این شعر شهریار میوفتم و مدام در حال زمزمه کردنشم .....((هر چند شعر به زبون اصلی یه چیز دیگه هست اللخصوص زبون از نوع ترکی ولی به خاطر نظری که داده شده و حق هم با ایشونه چون وبلاگ از همه جا مخاطب داره ترجمه شعر رو هم میذارم..))

قاری ننه گئجه ناغیل دینده                            (شب وقتی مادربزرگ قصه میگفت )

کولک قالخیپ قاپ باجانی دوینده                    (برف و بوران برمیخاست و در و پنجره ها رو میکوبید )

قورد گئچینین شنگلسین ئینده                      ( وقتی که گرگ شنگول و منگول بز رو میخورد )

من قاییدیپ بیرده اوشاق اولایدیم                   (کاش میتونستم برگردمو یه بار دیگه بچه شم  )

بیر گول آچیب اونان  سونرا سولیدیم               ( و مثل غنچه گل میدادمو بعد از اون پژمرده میشدم )   


پ.ن1:یه چن وقت پیش شیطنتامون گل کرد با 2تا از بچه ها رفتیم فال قهوه اِنقد که ما خندیدیم شانس آوردیم پیرزنه ما رو از خونشو بیرون پرت نکرد!

پ.ن2:باز هم رفتیم!اینبار دیدن منشور کورش ...نه میشد عکسی گرفت نه فیلمی کلا"یه چیزی تو مایه های ICUبود!تازه همش فک کنم یه3 دقیقه وقت داشتیم!

پ.ن3:گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

پ.ن4: با جراحی همزمان 2 تا دندون عقل!!!!!!!!!!نوشتن الان برام بهترین کاره !!!پیش به سوی بی عقلی!

پ.ن5:آی مرد سامری خفن شدی...

پ.ن6:و دیگررر هیچ...!!!!

+ تاریـــــــخ یکشنبه 8 اسفند1389 ساعــــت 18:6نویــــسنده **Nazila** |

خدا بیامرزد فروغ فرخزاد و برادرش فریدون را شعر زیر یه تکه هایی  از شعر گمشده از کتاب دیوار فروغه که من این یه تیکه ها رو خیلی دوست میدارم!

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ!

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا او مرده است در من کاینچنین

خسته وخاموش وباطل گشته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهاده ام

میروم اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا؟...منزل کجا؟...مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟

آه...آری این منم اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

میخروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست؟

متن زیر را از کتاب جامعه شناسی خودمانی نراقی انتخاب کردم امیدوارم بخوونید که خوندنش واقعا"لازمه!من که نمیدونم خوندمش یا خوردمش !(در ضمن برای رفع برخی از سوء تفاهمات که در پست های قبل نیز چند مورد پیش آمد باز تاکید میکنم که مطلقا خودم را از جمع ذکر شده جدا نمیدانم)

**هی نگویید ملت بزرگ، ملت نجیب ملتی که وارد دروازه‌های تمدن بزرگ بشری شده‌اید، ملتی که تا ابرقدرت‌های بزرگ اسم شما را می‌شنوند پشتشان می‌لرزد. آیا واقعاً اینطور است؟ صراحت داشته باشید. بگویید ملت بگردید ببینید چه کم داریم؟ چرا اینقدر درمانده‌ایم؟ چرا با این همه درآمد استثنایی نفتی که طی سی سال گذشته داشته‌ایم تا یک دلار قیمت نفت کم می‌شود همه را وحشت می‌گیرد؟ چرا متوسط کار مفید ایرانی‌ها در روز به زیر سی دقیقه میرسد؟ چرا پای صنعت اتومبیل‌سازی ما بعد از سی سال مونتاژ هنوز اینقدر لنگ میزند؟ چرا برای پیشبرد هر کار کوچکی باید روزها و در بعضی مواقع ماه‌ها و سالها وقت گذاشت و اعصاب خراب کرد؟ چرا کارمندان ادارات در اکثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می‌آورند بدون آنکه فکر کنند فردا نوبت خودشان است که در نقش ارباب رجوع اداره‌ی دیگر ظاهر شوند؟ چرا سن سکته در این کشور زیر چهل است؟ چرا بی‌اعتمادی هر روز گسترده‌تر می‌شود؟ فساد بنا به گفته بسیاری از دست‌اندرکاران از حد متعارف بالاتر می‌رود؟

خانم خانه، کدبانوی خانه از مقدار پرتقالی که برای بچه‌هایش می‌خرد اول تعداد درشت را سوا می کند برای‌میهمان، کوچک‌ها و یا بعبارتی درجه دو‌هایش را میدهد به بچه‌ها. یعنی چه؟ یعنی اینکه میهمان بداند ما همیشه پرتقال درشت مصرف می‌کنیم. این را می‌گویم تظاهر که قبلاً گفتم اگر مسئله میهمان‌نوازی باشد باید شامل آن پیرزن خدمتکار خانه هم بشود که هفته‌ای یکی دو روز برای‌ کمک به منزل می‌اید. در صورتیکه می‌دانیم نمی‌شود.



پ.ن1:چه شد نمیدانم ولی میدانم آن شد که شد!

پ.ن2:امروز استاد اومد سر کلاس و طرز صحیح نوشتن صفر را به ما آموخت!!!!!(آیکون احساس بدبختی کردن من!)اونوقت دایی جانمان از انگلیس تلفن را بر میدارد و از ما میپرسد:دایی جوون دانشگاهتون در سطح تاپ هست دیگر ؟؟ما هم بی درنگ میگوییم :بله!(آیکون حفظ آبرو!)

پ.ن3:ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را!

پ.ن4:و دیگرررر هیچ...!!!


+ تاریـــــــخ شنبه 23 بهمن1389 ساعــــت 13:39نویــــسنده **Nazila** |

قرن21:

انسان در آرزوی زندگی در سیاره مریخ...

قرن22:

سکونت اولین گروه انسان ها در مریخ...

قرن 23:

تاسیس چندمین کارخانه صنعتی در مریخ...

قرن24:

کاهش جمعیت زمین به 10 میلیون نفر...

قرن25:

رشد منفی جمعیت در کره زمین...

قرن26:

افزایش غیرقابل کنترل جمعیت ساکنان مریخ...

قرن27:

شروع بحران مالی و در پی آن جنگ و درگیری در مریخ...

قرن28:

فوت آخرین انسان بر روی زمین...

قرن29:

اتمام قریب الوقوع منابع زندگی در مریخ...

قرن30:

انسان در آرزوی بازگشت به زمین!


در بحبوحه امتحانات بودیم(یک روز قبل از شیمی فیزیک)که خاله زادگانمان زنگ زدند که میرویم بترکانیم !!شما هم بیایید ما هم  که پایه !!در دلمان گفتیم گور پدر قلم و بهرام وخودکارو امتحانو ... و زبانمان از گفتن نه قاصر شدو ما راهی شدیم!جایی نزدیک لاهیجان توقف کردیم و  با دیدن آن همه زیبایی که به زشتی تبدیل شده بود کلی ترکیدیم !

ای بشر!!!!که میری خوش بگذرونی ایشالا که خوش باشی اما به فکر این زمین بنده خدا هم باش دیگه!(حالا میخوای بری مریخ برو!!!اینجا رو چرا خرابه میکنی؟!!)


پ.ن1:اینجا زمین است آرمانشهر 10 قرن آینده!!!

پ.ن2:کوزه ی سفالیت بر در بزن/گشوده شد چو در ز در گذر

پ.ن3:برای اعتراف به کلیسا میروم روی در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه می ایستم و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف میکنم!بخشیده خواهم شد به یقین ...

علفها بی واسطه با خدا سخن میگویند.

پ.ن4:ودیگررر هیچ...!!!!!!!


+ تاریـــــــخ یکشنبه 10 بهمن1389 ساعــــت 13:0نویــــسنده **Nazila** |